۴
 
تمام خاطرات هاشمی رفسنجانی از روستایش؛
از روستایی که شش روز تا قم فاصله داشت تا علی حمامی و جن در کوچه باغ
تاریخ انتشار : پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۴ ساعت ۰۸:۰۰
اسنا؛ هاشمی بهرمانی رفسنجانی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در یکی از سخنرانی هایش با طعنه گفته بود: "تا دیروز در کوچه روستایشان می گشتند، امروز انقلابی شده اند" این در حالی است که ایشان دوران کودکی خود را در بهرمان از روستاهای کرمان گذرانده است در ذیل به بیان خاطرات ایشان از روستای محل زندگی شان می پردازیم.
Share/Save/Bookmark
 
به گزارش شبکه خبر دانشجویان البرز(اسنا)؛ هاشمی بهرمانی رفسنجانی دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام در یکی از سخنرانی هایش با طعنه گفته بود: "تا دیروز در کوچه روستایشان می گشتند، امروز انقلابی شده اند" این در حالی است که ایشان دوران کودکی خود را در بهرمان از روستاهای کرمان گذرانده است در ذیل به بیان خاطرات ایشان از روستای محل زندگی شان می پردازیم.

**زندگی در یک خانواده نیمه روحانی در بهرمان
اصولا زندگى من در یک خانواده نیمه روحانى و نیمه کشاورز در روستائى به نام [بهرمان] در جلگه[ لوحقره] از جلگه هاى رفسنجان بود. پدرم – خدا رحمتشان کند – مقدارى درس طلبگى خوانده بود ولى چون بر قرآن ادبیات عرب واحادیث علاقه مند بود تادوران پیرى هیچ گاه مطالعه این امور را رها نکرد. بااینکه شغل روحانى نداشت و کشاورز متوسطى بود از مطالعه و خواندن احادیث و عربى به مقدارى که مى فهمید – دست نمى کشید.

** کوچه باغ بهرمان که جن داشت
پيش از طلوع فجر، خواب وحشتناكي ديدم. در خواب ناله مي كردم. عفت بيدارم كرد. يادم آمد كه خواب مي‌ديدم در روستاي بهرمان، به تنهائي از كوچه كنار باغ مسجد، جایي كه در بچگي به ما مي‌گفتند جن دارد، عبور مي‌كردم. قيافه مهيبي از دور پيدا شد كه در عالم خواب تصور داشتم جن است. از كنارم عبور كرد و مقداري دورتر، به سوي من برگشت و من ترسيدم. ديگر خواب نرفتم.

**فرار از سربازی به بهرمان
بعد از اتمام مقاله، به فکر ترجمه کتاب افتادم. همان موقع با اعزام به سربازی مواجه شدم. دو ماه سرباز بودم و بعد فراری شدم. در دوران متواری بودند، به روستای خودمان بهرمان، نوق رفتم. در آنجا، در بین مردم سخنرانی می‌کردم و وضع خوبی داشتم. درآنجا به خاطر وضع خانوادگی، سوابق و کمکهای پدرمان مأموران با علم به فراری بودن، متعرض من نمی‌شدند. تابستان را آنجا ماندم .

**زندگی معمولی در روستا
قبل از این که به قم بیائیم، همین جور زندگی می‌کردیم. یعنی ما در روستای بهرمان که زندگی می‌کردیم، بنظرم یک دوازدهم از آب و زمین روستا مال خانواده ما و مال پدرم بود. آنجا شش دانگ بود، هر دانگی هم ۱۶ حبه، که ۱۲ حبه از آن، ملک ما بود. زندگی ما با آن، معمولی بود، زهدی به آن معنا در آن نبود. بیرون هم که آمدیم و در خانه آقای اخوان بودیم، زندگیمان بد نبود. بعداً دوران طلبگی هم همین جور بود، به اندازه هزینه زندگی از رفسنجان و از ملک پدرم می‌رسید.

**حاجیه والده و همشیره از بهرمان آمدند
در جلسه شورای عالی انقلاب فرهنگی شرکت کردم. بحث درباره دانشگاه آزاد اسلامی بود. جمعی با توسعه آن مخالفند. قرار شد فقط آن واحدهایی که شرایط اساسنامه را دارند، رسمی شوند و مدرک بدهیم. سپس در [جلسه]شورای مرکزی روحانیت مبارز شرکت کردم. درباره مرجعیت روحانیت مبارز برای اختلافات در مساجد بحث شد. قرار شد از امام اجازه بگیریم. درباره احتمال فوت آقای شریعتمداری که اکنون در بیمارستان‏اند و می‏گویند سرطان دارند، بحث شد. نظر بر این شد که اجازه [برگزاری] مراسم بدهیم.
شب به خانه آمدم. حاجیه والده و همشیره طاهره آمده بودند برای سفر به عمره. مدتی بود آنها را ندیده بودم. احوالپرسی و دیداری به عمل آمد. آنها در روستای بهرمان، زادگاهمان زندگی می‏کنند؛ با خانه‏داری و اداره امور زندگی.

**حاجیه والده در بهرمان زمین خورده
در منزل بودم و بیشتر وقتم به مطالعه گذشت. پیش از ظهر شورای سرپرستی [صدا و سیما] جلسه داشت. در این جلسه تشکیلات صدا و سیما و مسأله سربازی فارغ‏التحصیلان دانشکده صدا و سیما مورد بحث بود. ظهر همشیره طیبه و بستگان مهمان بودند. اخوی محمد خبر داد حاجیه والده در بهرمان نوق رفسنجان زمین خورده ولی به خیر گذشته است.

**مخالفت حاجبه والده با تخریب دیوار منزلش
در خانه بودم. وقت به استراحت و مطالعه و پياده‌روى در حياط گذشت. همشيره‌ها فاطمه و طيبه و بستگان آمدند.
عصر آقاي حسين هاشمى نسب، از بهرمان نوق آمد و براى تأمين آب روستا استمداد كرد. راجع به خراب كردن ديوار خانه ما در نوق كه والده آنجا ساكن‌اند صحبت شد؛ بناست كوچه را وسيع كنند، ولى والده با تخريب ديوار مخالفت مى‌كنند. گفتم ايشان را قانع كنند و اگر قانع نشد، وقتى كه ايشان در سفر است، اقدام نمايند.

**روستایی که شش روز با قم فاصله داشت
۶۵ سال پیش با پیشنهاد آقای هاشمیان می‌خواستم برای تحصیل به قم بروم. شش روز طول کشید تا ما از بهرمان نوق به قم رفتیم، اما امروز دو ساعته از تهران به رفسنجان رسیدیم. من پیش‌بینی می‌کنم آینده جامعه ما با همین سرعت به طرف تکامل، تمدن، پیشرفت و توسعه می‌رود.

**شهادت همشیره زاده
شب به خانه رفتم. عفت هم از رفسنجان رسیده‌بود. توضیحاتی درباره مراسم تشیع جنازه شهدا و از جمله دو نفر از شهدای بهرمان نوق داد که مهدی همشیره‌زاده، یکی از آنهاست، با شکوه برگزارشده‌است.آقای رضایی، تلفنی اجازه خواست که حمله یک روز تاخیر بیفتد. موافقت کردم.

**خانه پدری در بهرمان
ظهر آقای صیاد[شیرازی] آمد. او تقریباً در اجرای طرح خود به بن بست رسیده و چاره‏جوئی می‏کرد. اخوی احمد از رفسنجان آمده بود؛ با جمعی از کارکنان [مس]سرچشمه عازم جبهه‏اند. در مورد مزاحمت [سازمان]محیط زیست رفسنجان درباره شهرک کارکنان سرچشمه و خانه پدری‏ مان در بهرمان نوق صحبت شد.
**حاجیه والده محافظ قبول نکردند
قرار شد، مصاحبه‌ای‌ راجع‌ به‌ جنگ‌ داشته‌ باشیم‌. عصر حاجیه‌ والده‌ وطیبه‌ همشیره‌ آمدند. خوشحال‌ شدیم‌ و بچه‌ها همه‌ جمع‌ شدند.
در قریه‌ بهرمان‌ نوق‌ رفسنجان‌ زندگی‌ می‌کنند و مایل‌ نیستند وضع‌ زندگیشان‌ را تغییر بدهند وعلی‌رغم‌ نگرانی‌هایی‌ که‌ در مورد امنیت‌ آنها وجود دارد، پاسدار محافظ هم‌ قبول‌ نمی‌کنند.

**تقی برزگر ما از بهرمان گزارش داد
برای‌ خطبه‌های‌ نماز جمعه‌ و کلاس‌ درس‌ مواضع‌ [حزب‌ جمهوری‌ اسلامی‌]، مقداری‌ از کتاب ‌رسائل‌ و المحجه‌ البیضاء راجع‌ به‌ احتکار مطالعه‌ و مطالب‌ خوبی‌ دریافت‌ کردم‌. عصر محمد تقی‌،برزگر ما در بهرمان‌ آمد و گزارش‌ کارش‌ را داد به‌ او و همراهش‌ انعام‌ دادم‌. می‌گفت‌ که‌ پس‌ ازانقلاب‌ وضع‌ مردم‌ روستاهای‌ نوق‌ خیلی‌ خوب‌ شده‌ و همه‌ راضی‌ و وفادار هستند.

**آب مروارید چشمان بی بی
والده‌ حاجیه‌ بی ‌بی برای‌ معالجه‌ چشمشان‌ که‌ آب‌ مروارید آورده‌ است‌. از بهرمان‌ نوق‌ به‌ تهران‌آمده‌اند، فاطی‌ رفت‌ و ایشان‌ را از خانه‌ همشیره‌ زاده‌ محمد آورد. نزدیک‌ یک‌ سال‌ است‌ که‌ ایشان‌را ندیده‌ بودم‌. خوشحال‌ شدم‌.
اول‌ شب‌ آقای‌ [محمدتقی‌]بانکی‌ رئیس‌ سازمان‌ برنامه‌ وبودجه‌ با دو معاونش‌ آمدند وتوضیحاتی‌ درباره‌ اهداف‌ برنامه‌ بیست‌ سال‌ آینده‌ دادند؛ کارخوبی‌ را شروع‌ کرده‌اند.

**تنها روحانی روستای ما
عموى من مرد فاضلى بود ایشان صرف را خوانده و خوب فهمیده بود. وى تنها روحانى روستاهائى که ما بودیم مثل : محمودآباد بهرمان و قاسم آباد بود. در چنین محیطى بطور طبیعى با عربى و بعضى چیزها مقدارى آشنا بودیم و چون آن جا مدرسه دولتى نبود مااز ۵ سالگى تا سیزده سالگى به مکتب مى رفتیم . کتابهاى مدرسه کتابهایى مثل : گلستان سعدى، معراج نامه و حافظ را مى خواندیم این اواخر پیش پدرم شروع بخواندن نصاب الصبیان کردم این اولین مرحله از ورود من به عالم طلبگى بود .

**مسقط الراس هاشمی
سخنرانی‌ مفصلی‌ در ماهیت‌ اختلافاتمان‌ با آقای‌ بنی‌صدر کردم‌ و افشاگریهایی‌ نمودم.فکر می‌کنم‌ روشنگر و مفید باشد.
عصر به‌ طرف‌ بهرمان‌ نوق‌، روستای‌ مسقط الرأس‌ خودم‌، حرکت‌ کردم‌. در بین‌ راه‌ اهالی‌اسماعیل‌ آباد و فردوسیه‌ اجتماع‌ کرده‌ بودند، برای‌ استقبال‌ ناچار برای‌ تشکر صحبت‌ کردم‌ .غروب‌ به‌ سه‌ قریه‌ (بهرمان‌، نعمت‌ آباد و قاسم‌ آباد) رسیدیم‌. این‌ سه‌ روستا را که‌ به‌ هم‌ متصل‌است‌، سه‌ قریه‌ نام‌ نهاده‌اند. استقبال‌ پرشوری‌ نمودند و شعارها علیه‌ بنی‌صدر بود. نمازجماعت‌ خوانده‌ شد و من‌ سخنرانی‌ کردم‌.
ابتدا به‌ منزل‌ والده‌ که‌ منزل‌ پدری‌ ماست‌، رفتم‌. شام‌ را در منزل‌ آقای‌ قاسم‌ صفریان‌مهمان‌ بودیم‌. جمع‌ زیادی‌ را شام‌ دادند و شام‌ مفصلی‌ بود. آخر شب‌ به‌ کرمان‌ رفتیم‌.

**علی حمامی
شب‌، آقای‌ حسین‌ سالاری‌ آمد. گزارشی‌ از خرید تعداد زیادی‌ کشتی‌ توسط وزرات‌ نفت‌ داد ومعتقد بود که‌ مسئولان‌ شرکت‌ نفت‌ در این‌ مورد در جهت‌ منافع‌ شرکت‌ ”سی‌ترانس“ آلمان‌ عمل‌می‌کنند و به‌ کوتاهی‌ آنها در تربیت‌ کادر خدمه‌ کشتی‌ها انتقاد داشت‌. علی‌ حمامی‌ و مرده‌شوی‌بهرمان‌ هم‌ از نوق‌ [رفسنجان‌] آمده‌ بود و برای‌ رفع‌ مشکلات‌، کمک‌ می‌خواست‌.

منابع:
-پایگاه اطلاع رسانی آیت الله هاشمی بهرمانی
-کتاب کارنامه و خاطرات سال ۱۳۶۵ " اوج دفاع " – دفتر نشر معارف انقلاب
کد مطلب: 7091