۰
 
مسابقه یادداشت نویسی راهیان نور:
اول روح آدم باید شهید بشه،بعد جسمش شهید میشه
حسن علیرضایی
تاریخ انتشار : جمعه ۱۵ فروردين ۱۳۹۳ ساعت ۲۱:۱۵
Share/Save/Bookmark
 
«اول روح آدم باید شهید بشه،بعد جسمش شهید میشه»
این جمله حکایتی داره فراموش نشدنی برای من و خیلی دیگه از دوستانم.
یادش به خیر. اولین روز آبان سال۱۳۹۱ بود. جنوب بودیم. شب از بازدید مناطق عملیاتی به اردوگاه شهید مسعودیان برگشتیم. خیلی حال و هوای خوبی داشتیم.مخصوصا ما که برای اولین بار به این مناطق رفته بودیم.
اما یه خبر ناراحت کننده به ما رسید. خبر تصادف اتوبوس راهیان نور شهرستان بروجن.
خیلی خیلی ناراحت کننده بود. هرکس یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد. قرار بود فردا صبح به سمت شهرمون حرکت کنیم. همه ی بچه ها از یه طرف ناراحت بودن، و از طرف دیگه ترسیده بودند.
هر لحظه،صدای یکی از بچه ها توی خوابگاه شنیده می شد که داد میزد:«بچه ها،حلالم کنید.» از دوستان قدیمی مون که بعد از سال ها توی اون سفر دیدیمشون،طلب حلالیت کردیم و... .
اون شب نماز بچه ها طولانی شده بود.با یه حس و حال عجیب.
هرکس یه گوشه نشسته بود و گریه می کرد. بعضی ها وصیتنامه می نوشتن. بعضی از بچه ها اونقدر ترسیده بودن که می گفتن:«هرکاری کنید ما برنمی گردیم.» شب بدی بود.مخصوصا وقتی به محوطه ی اردوگاه می رفتیم و به این فکر می کردیم که شب گذشته،اون بچه ها اینجا قدم می زدن،می خندیدن و... .
بعضی از بچه های شوخ و خنده رو،سعی می کردن ما رو از اون حال و هوا خارج کنن.اما...
وقتی مسئولین کاروان،بی قراری بچه ها رو دیدن، با بچه ها صحبت کردن. حتی یادمه که سوره ی واقعه رو به صورت جمعی تلاوت کردیم. روحانی کاروان اومد نمازخونه و بعد از سخنرانی،زیارت عاشورا خوند. صدای گریه ی بچه ها...
آخرین شب اردو،اینطور برگزار شد.درست برخلاف دوره های قبل که بچه ها شب آخر،خاطراتشون رو می گفتند.
از تمام وجودم حس می کردم که فردا قراره یه اتفاق بیفته. یه حسی بهم می گفت شاید امشب،آخرین شب عمرم باشه.مخصوصا من و دوستم که صندلی جلوی اتوبوس می نشستیم و در روز های قبلی، شلوغی جاده،پر پیچ و خمی مسیر و البته رانندگی تقریبا نامناسب راننده رو دیده بودیم.
یادم نمیره جمله ی یکی از مبلّغ هارو. به ما گفت: الکی که نیست.اول درون آدم باید شهید بشه،بعد خودش شهید میشه.(اول روح آدم باید شهید بشه،بعد جسمش.) گفت: شهدای ما،اول روح خودشون رو شهید می کردند،بعد عاشق شهادت می شدند و بعدش می تونستن شهید بشن.
از اون به بعد،بچه ها به هرکس که گریه و بی تابی می کرد می گفتن:«تو روحت رو شهید کردی. فردا شهید میشی. مواظب خودت باش.»
خلاصه اینکه اون شب هیچ کس نتونست راحت بخوابه.یکی سوره ی مومنون رو می خوند که آروم بشه. یکی زیارت عاشورا و خلاصه هرکس یه جور خودش رو آروم می کرد.
شاید باور نکنید اما خودم اون شب، خواب مراسم تشییع اون هارو دیدم.
صبح،مراسم خداحافظی و از زیر قرآن رد شدن،خیلی زیبا و همراه با اشک های بچه ها انجام شد. همه دعا می خوندن،صدقه می دادن و ... .
بچه ها وصیتنامه هاشون رو به دوستاشون تو اتوبوس های دیگه می دادن و...
وقتی توی اتوبوس ها نشستیم،همه ذکر می گفتن و دعا می خوندن. کاملا متفاوت با روز های قبلی.
این حس غریب تا آخرین لحظات هم دست از سرمون برنمی داشت.
حتی وقتی به خونه رسیدیم،هنوز باورمون نمی شد و خدا رو شکر می کردیم.آخه اصلا برای مرگ آماده نبودیم و نمی تونستیم پیش خدای بزرگ،حساب پس بدیم. اما واقعیت اینه که جناب عزرائیل،همین جوری مرگ رو به ما یادآوری می کنه.



عاشقان شهادت، یادمون باشه:
«اول روح آدم باید شهید بشه،بعد جسمش شهید میشه»
تهیه و تنظیم:حسن علیرضایی
H_ALirezaie@yahoo.com
کد مطلب: 4903