نظر
۳
۰
 
آلبوم خواب های دنباله دار
ادامه ی فصل باورمن
تاریخ انتشار : شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۲ ساعت ۰۸:۱۱
Share/Save/Bookmark
 
آه ای باورمن واما .. واما نشد حتی یک دقیقه ! نه یک لحظه .... با من کنار بیایی ..،کنار تمام کنارآمدنهای من بنشینی...بنشینی ..، بنشینی ...من ...اما با بودن و نبودهای تو، با اندوه تمام شدن خواب هایم با حسرتی شبیه دنباله ی ستاره های یغما سال ها ست کنارآمده ام ...شکستم ،شکستم و زانوزدم ، استواری ام را کوه کوه به رخ کشیدم ....اما قله ها سنگ سنگ حسودشده اند... آوارشدند، خمیدم ، نابود شدم ...
آه ، هیاهوی بادهای همهمه گر هم بیهوده بودند ،خبرها از توبی خبرند ...اینجا، کجایی؟ هان ؟ این بارپنجرها چشمک می زنند، ترک برمی دارند، باز می کنم آن پنجره ی از زوار در رفته ی موریانه خورده را و ازهر جهت ویران می شوم ...
ای باور من .. مرا ببین که درپس میله های فولادین برروی دستان غم زده ات پاشیده شده ام ، وپرپر می زنم...حتی بال...بال... بال به بال
مراببین که دیگر پژمرده شده ام در این گند آب از شش جهت مرده ....
مرا ببین توانم نیست درآن ژرفای عمیق چشمانت نگین زمردی که از کودکی دزدیده بودم رابیابم ...
باورمن ... من را باورکن درپس پرده ی حریر چشمانت ،آن دَره عمیق پراز شبنم های یخ زده که به تاراج می برندخاموشی نگاهم را ازانبوهی ازصداهای گوناگون مرگ ؛ ومرگ طعم گنگی دارد برای خواب های من...
کجاست آن تن تب کرده ازبیم صداهای مبهم شب ،آه ...ای آوای درد ...جای باز کن برای این پیکر پیر و فرسوده وخام درلابه لای یاس های پرپرشده ی اندیشه های هرز شده ات .
شک نکن ...فرشته ها آنقدر به تقدست ایمان دارند که هیچ گناهی رابرایت رقم نمی زنند ...گره بزن افکارنوباورانه ام را به دریچه ی دید فراتر از آمالت !!!
گره بزن ... گره بزن... نترس محکم تر گره بزن ... این نگاه پاره شدنی نیست.
آسمان برف برف از پشت پلک زمستان حرف حرف پاره می شود اما من سطر سطر از سیاهی افکار روزگار سپید سپید می نویسم ،چقدرتلخ است اجبار به فهم .
اندیشه های غرب زده و تحمل گرگ زبان های بیگانگان دردنیای زیرپای ما قرارهای نانوشته ی هرزمستان ، هرعصر، پشت پنجره ی همیشه ی خیابان بلند حسرت ، همان کوچه ی کشیده تکرارمی شوند .
آه ، باز ظهور تو، حضورمن وباز پنچره های بسته از شرم دید نمان ، نطفه ی نگاهم بسته شده وکودک پابه ماه آه های بی باورمن زاده می شوند ازعدم ، هربار که بی پرده می آیی وبادها کلافه می شوند...بادها کلافگی خود را به گردن تواند اختند .
ای آسمان ، که هربار سوسوکنان گوش های کرم را درد می آورند ، واینجاست که مغزم منجمد می شود ، بی اختیار سست می شوم ونا خداگاه منفجر می شوم از هجم خون مرده های درشریان خشکیده ام ...
درد رخنه کرده درتمام وجودم ای باور بی باورم من ...اینجا دیگر بزرگ نمی شویم ،پیرمی شویم ،اینجا دیگرتکراری نمی شویم ،اضافی می شویم ... نگاهم کن جهت های نگاهت تیرهای افکارراتغییر می دهد ، اینجا تبرهادر کنار نگاه تو تغییر می دهند طرز نگاه خودرا بردرختان کاج ... به خاطرکلاغ ها بیا تا در فراز سرو و کاج پایکوبی کنند برای خیره خیره ی نگاهت ....
خدای من با تو صحبتی دارم ،خدایا زمین گیرشدنم را مپسند زمانی که مرا برای عروج آفریده ای ،خدای من چه حس زیبایی است که درتاریکی تنهایی هایم که هراس مرگ می دزداد سکوتم را یکی همچون نسیم ارمغان آهسته نجوا کند برایم که در«کنارت هستم»نترس ، من می ترسم ، می ترسم که بلرزم ، بلغزم و جا بزنم ، وقتی خوشم زمان هم مثل من دسپاچه می شود ، عقربه ها دو تا یکی می پرند ، اماهمین که بغضم می گیرد از نبودن ها ، تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم ، خدایا دارند جانم را می گیرند ثانیه های گناه .
خدای من می دانی که اینجا کسی نمی ماند ، فقط صداهای ناهنجاراند که مغزم آدم رامتلاشی می کنند ، امان از هیاهوهای بی جای نامردان که در جعبه ی ذهنم ابدی شده اند...
خدایا حرفم تمام نشده سرت را نچرخان از من ، آدم های دیروزم گم شده اند دیگر نمی شود کسی را شناخت ،صدایی می گفت همه نقابی هارا عوض کرده اند ...خدای من دیگر نمی شود در جواب ابلهان خاموش ماند ، خیالاتی شده اند می گویند ؛ حرف حساب جواب ندارد ، تو به همه میدان دادی ، مگر نگفتی عظیم تر از تونیست ، پس چرا به اندازه ی خواسته هایمان فرود آمدی ، ما بی شرمانه توقع داریم هرروز که جایت بگیرم .
خدای من ، من رنج می برم از کاستی های خودم ، ازتکراری بودن خواسته هایم ،زندگی پست تر ازآن چیزی بود که بخواهم برایش جنگ کنم ،گاهی دستانم رابگیرمحکم ببند به دار مکافاتت ، نگذار قدم از قدم بد گذارم، اختیارم دست خودم نیست ،
خدای من، برسرگناه بی اختیار می شوم ، مغزم پوک می شود از هجوم افکار نا صواب .
وای باورمن ،زندگی من همین جا ست جایی میان من و خدای من ، این جاکمی امید هست ، رنج هست ، مرگ هست ، اما خدا هم هست ، هنوز رود های بزرگ که به دریا می روند دامان خدا را می جویند ، خورشید هنوز طلوع می کند ، هنوز فانوس ستارها دست آویز شب اند ، هنوز گنجشک ها آواز می خوانند وموج ها در آغوش ساحل گم می شوند ، هنوز گل ها می رویند ومی پلاسند وابرها می آیند و می روند ، نیستی نیست ، هستی هم نیست ، پایان هم هست وهم نیست ، ولی راه هست ، درد هست .
هر صبح کودک تازه ای می آید پس هنوز خدا ازانسان نا امید نیست !!!!!
کد مطلب: 4776


 
 
 
۱۳۹۲-۱۲-۱۴ ۲۰:۰۶:۳۳
رقیه جون در ارامش فکر کن تا دچار اختلال نشی دستت طلا از این طرز نوشتارت (475)
 
۱۳۹۲-۱۲-۱۴ ۲۰:۱۰:۵۸
دریا توباش"تابعضی ها ازبا تو بودن لذت ببرن"وبعضی ها که لیاقت تورو ندارن غرق شوند (477)
 
۱۳۹۲-۱۲-۲۲ ۱۱:۵۵:۲۰
به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد … (488)