۱
 
دو خواهر نابینا و ناشنوا که به تنهایی از مادر پيرشان پرستاری مي‌كنند+ عکس
تاریخ انتشار : يکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۳ ساعت ۱۴:۵۹
زهرا و فاطمه... 2 خواهر محله حسام‌الدين تهران كه از روزي كه پا به هستي گذاشتند نه چشمي براي ديدن داشتند، نه گوشي براي شنيدن و نه زباني براي سخن گفتن.
Share/Save/Bookmark
 
به گزارش شبکه خبر دانشجویان البرز(اسنا)،مریم تهوری در صفحه گوگل پلاس خود نوشت:
زهرا و فاطمه... ۲ خواهر محله حسام‌الدين تهران كه از روزي كه پا به هستي گذاشتند نه چشمي براي ديدن داشتند، نه گوشي براي شنيدن و نه زباني براي سخن گفتن.
اينجا اما در شلوغي‌هاي اين شهر مادري است كه مادري را در حق دخترانش تمام كرد. هر چند كه اين روزها خسته از ناملايمت‌هاي زندگي همه چيز را به فراموشي سپرده اما همسايه‌ها خوب به ياد دارند روزهايي كه دستان دخترانش را در دست مي‌گرفت و آنها را به باشگاه و مدرسه مي‌برد. هنوز هم طاهره خانم در نظر اهل محل همان مادر پر انرژي، شاد و با صلابتي بود كه عمرش را وقف دختران نابينا و ناشنوايش كرد. اين روزها اما زهرا و فاطمه مانند پروانه دور مادر مي‌گردند و خدمتش مي‌كنند.




متن کامل گزارش :
با حداقل‌ها حداكثرهاشان را مي‌سازند. حتي اگر چشمانشان هيچ‌گاه پاييز هزار رنگ را هم نديده باشد، گوش‌هايشان صداي خش خش برگ‌ها را نشنود و زبانشان توان بيان احساساتشان را نداشته باشد، باز هم در بعد از ظهري پاييزي مي‌توان قدم زد، چاي خورد و زندگي كرد.

تنها كافيست بخواهي تا هستي را با چشم دل ببيني و حس كني. درست مانند زهرا و فاطمه... ۲ خواهر هم‌محله‌اي‌مان كه از روزي كه پا به هستي گذاشتند نه چشمي براي ديدن داشتند، نه گوشي براي شنيدن و نه زباني براي سخن گفتن.
مانند «هلن كلر» نويسنده نابينا و ناشنواي امريكايي، كه به كمك معلم خصوصي‌اش «آنا سوليوان» چهره‌اي متفاوت از خود نشان داد. اينجا اما در شلوغي‌هاي اين شهر آناسوليوان قصه ما، مادري است كه مادري را در حق دخترانش تمام كرد. هر چند كه اين روزها خسته از ناملايمت‌هاي زندگي همه چيز را به فراموشي سپرده اما همسايه‌ها خوب به ياد دارند روزهايي كه دستان دخترانش را در دست مي‌گرفت و آنها را به باشگاه و مدرسه مي‌برد. هنوز هم طاهره خانم در نظر اهل محل همان مادر پر انرژي، شاد و با صلابتي بود كه عمرش را وقف دختران نابينا و ناشنوايش كرد. اين روزها اما زهرا و فاطمه مانند پروانه دور مادر مي‌گردند و خدمتش مي‌كنند.

خواهران غريب در محله حسام‌الدين

نام و نشانشان را از اهل محل شنيديم. از كساني كه در كنار تمام مشغله‌هاي زندگي باز هم همسايگانشان را فراموش نمي‌كنند. زهراي ۵۵ ساله و فاطمه ۴۴ ساله هر روز پا به پاي ساير خانم‌هاي محله در پارك باباييان ورزش مي‌كنند و اتفاقاً گهگاه پيش مربي از افزايش وزنشان گلايه دارند. مربي كه سال‌هاست تنها محرم خانه زهرا و فاطمه است.

«راضيه حسيني» مربي و هم‌محله‌اي است كه سال‌هاست خود را موظف كرده تا در كنار تمام كارهاي روزانه‌اش زماني را هم به ديدار اين ۲ خواهر اختصاص دهد، در اين ديدار با رويي گشاده همراه ما شد. دوستي كه سال‌هاست كليد خانه همسايه‌اش را دارد تا بيشتر در كنارشان باشد. خيابان حسام‌الدين، خيابان ميرچي، كوچه رمضاني جايي است كه اين خانواده سال‌هاي سال است كه زندگي مي‌كنند. وقتي خواستيم وارد خانه‌شان شويم، حسيني توضيح مي‌دهد كه تنها فاطمه سايه‌هايي مي‌بيند و به كمك همين ديد فوق‌العاده محدود بسياري از كارهاي خانه‌شان را مديريت مي‌كند. هنگام ورود به خانه، حسيني براي اينكه به اهل خانه خبر از ورودمان دهد كليد برقي كه راهروي ورودي خانه را روشن مي‌كند و بيرون در ورودي قرار دارد را چند بار خاموش و روشن مي‌كند تا فاطمه با ديدن نور متوجه حضور مهمانان شود. پيش از اينكه حسيني كليد را در قفل بچرخاند، فاطمه با روي باز به استقبالمان مي‌آيد.

خانه خواهراني كه با چشم دل مي‌بينند

اينجا خانه خواهراني است كه در ظاهر هيچ نمي‌بينند اما وقتي به استقبالمان مي‌آيند، كنارمان مي‌نشينند، وقتي به سرعت خودشان را براي پذيرايي به آَشپزخانه مي‌رسانند و با چاي و بيسكويت از ما پذيرايي مي‌كنند همه تصوراتمان از آنها به هم مي‌ريزد. لحظه‌اي كه زهرا براي مرتب كردن مقنعه‌اش مقابل آينه مي‌ايستد و دقايقي به مرتب كردن آن مي‌پردازد، بهت زده به راضيه خانم نگاه مي‌كنيم و براي چندمين بار مي‌پرسيم: واقعاً هيچ چيزي نمي‌بينند؟ و با دست به زهرايي اشاره مي‌كنيم كه هنوز مقابل آينه ايستاده و لباسش را مرتب مي‌كند! راضيه خانم از قديم برايمان مي‌گويد، از سال‌هايي كه مادر هنوز سرپا بود و خود به تمام كارها رسيدگي مي‌كرد او مي‌گويد: «سال‌ها پيش اين خانواده پدرشان را از دست دادند.
به مرور برادرها سرگرم زندگي‌شان شدند و تشكيل خانواده دادند و اين خانه را ترك كردند هر چند كه هر روز به ديدار مادر و خواهرهايشان مي‌آيند. از قديم به ياد دارم كه طاهره خانم مدام قربان صدقه دخترانش مي‌رفت. آنها را هر روز به باشگاه و مدرسه مي‌برد. طاهره خانم اجازه نداد دخترانش به رغم تمام مشكلات جسمي كه دارند از زندگي و زندگي كردن محروم شوند. تا حدود ۶ سال پيش كه طاهره خانم آلزايمر گرفت و كم‌كم خانه‌نشين شد. اداره اين خانه ماند و پرستاري از مادري كه امروز ليوان آب را هم بايد به دستش بدهند. پس خواهراني كه شايد به نظر مي‌رسد خودشان به پرستار نياز دارند، روي پايشان ايستادند و تمام امور خانه را در دست گرفتند. از نظافت خانه و پخت غذا بگير تا خريد از سوپرماركت و ميوه‌فروش محل.‌» راضيه خانم هرچه بيشتر تعريف مي‌كند ما بيشتر متعجب مي‌شويم. هزار و يك سؤال در ذهن داريم اما برقراري ارتباط با زهرا و فاطمه ساده نيست.
كف دستانشان وسيله ارتباطي ماست. سؤال‌هايم را به‌صورت خلاصه كف دستانشان مي‌نويسم و وقتي متوجه منظورمان مي‌شوند به هزار زحمت ما را متوجه پاسخشان مي‌كنند. فاطمه از سال‌هايي مي‌گويد كه آرزوي مادر شدن داشت اما اكنون نه به ازدواج فكر مي‌كند و نه بچه‌دار شدن. امروز همه زندگي‌شان مادري است كه پرستاري از او به آنها اجازه هيچ كار ديگري نمي‌دهد. با زبان بي‌زباني برايمان مي‌گويد كه ديگر اين روزها حوصله بچه را ندارد و فقط ترجيح مي‌دهد از مادرش پرستاري كند. دست مادر را در دست گرفته و مدام مي‌بوسد و از مادر برايمان مي‌گويد.

باغچه‌اي كه يادآور خاطرات است

زهرا و فاطمه در آَشپزخانه حسابي گرم آماده كردن وسايل پذيرايي هستند كه مقابل در ايوان مي‌رويم و ميخكوب فضاي زيباي حياط خانه مي‌شويم. حياط كوچك است اما سبز، روي پله‌ها و دور تا دور حياط و لب باغچه گلدان‌هاي سبزي چيده شده كه وقتي بيشتر به آنها نگاه مي‌كني بيشتر متعجب مي‌شوي.
گلدان‌هايي كه سرزندگي‌شان نشان مي‌دهد كه هر روز از سوي فردي كه اتفاقاً به خوبي درباره باغباني مي‌داند، نگهداري مي‌شوند. اهل خانه تا حياط همراهي‌مان مي‌كنند. راضيه خانم از علاقه بسيار زهرا و فاطمه به باغباني مي‌گويد. فاطمه كه دست خواهر بزرگ‌تر را مثل هميشه در دست دارد به جمع‌مان مي‌پيوندند.
فاطمه از فرصت استفاده مي‌كند شيلنگ آب را به دست مي‌گيرد و به آبياري باغچه مشغول مي‌شود و آفتاب ملايم پاييزي را با نسيم خنكي كه ميان گل‌ها و گياهان در جريان است، دلچسب‌تر مي‌كند. زهرا و فاطمه وقتي متوجه مي‌شوند كه چقدر مجذوب‌دار و درخت و گلدان‌هاي حياط شده‌ام از باغي برايمان مي‌گويند كه در نزديكي كرج دارند و اين روزها چقدر هم دلشان هواي باغ باصفايشان را كرده است اما چه كنند كه سفر با مادر برايشان دشوار و بي‌مادر هم غير‌ممكن است. اما فاطمه با اين احوال به سختي تلاش مي‌كند كه باغ كوچكشان را برايمان توصيف كند و شايد در جريان اين توصيف زهرا و خودش را در ميان‌دار و درخت سرسبز باغ تصور مي‌كند. كم‌كم هوا كه خنك‌تر مي‌شود ما را به داخل خانه دعوت مي‌كند. دوباره پاي تخت مادر همه‌مان جمع مي‌شويم.

تصاوير به ياري فاطمه مي‌آيند براي خريد

از راضيه خانم درباره روزهايي مي‌پرسم كه اين ۲ خواهر به قصد خريد از خانه خارج مي‌شوند. او مي‌گويد: «‌اگر از سوپرماركت يا ميوه‌فروشي بخواهند خريد كنند كه هيچ اما وقتي خريد ديگري داشته باشند سراغ من مي‌آيند و من براي خريد همراهي‌شان مي‌كنم. فاطمه دفتري دارد كه در آن تصوير بسياري از ميوه‌ها، سبزيجات و مواد غذايي نقاشي شده است. هرگاه به قصد خريد به سوپرماركت يا ميوه‌فروشي محل مي‌رود دفترش را همراه خود مي‌برد و با نشان دادن تصاوير به فروشنده‌ها خريد مي‌كند.‌» صحبت كه به اينجا مي‌رسد راضيه خانم مي‌گويد: «فاطمه و زهرا در ساعت مشخصي ناهار و شامشان آماده است.
كافيست ساعت ۱۲ ظهر از كنار خانه‌شان عبور كنيد تا ببينيد غذايي كه اين ۲ خواهر مي‌پزند چه عطري دارد. بعد از ظهرها هم زمان خوردن ميوه و چاي است. زهرا و فاطمه پايين تخت مادر مي‌نشينند، فاطمه ميوه برايش پوست مي‌كند و زهرا چاي را در نعلبكي خنك مي‌كند و دست مادر مي‌دهد. فاطمه و زهرا دست‌هاي هم را محكم در دست مي‌گيرند و با حركت دادن دست‌هايشان با هم صحبت مي‌كنند. حركت‌‌هايي كه شايد براي ما بي‌معناست اما براي اين دو خواهر دنيايي از حرف است.‌»
از خانه كه بيرون مي‌زنم لحظه لحظه‌اي كه مهمان اين خانواده بوديم را با خود مرور مي‌كنم. هنوز از سبك زندگي اين ۲ خواهر مانده‌ام و شرمسار از ساعت‌ها و روزهايي كه به دلايلي بي‌اهميت غصه‌دار مي‌شوم. از لحظاتي كه فراموش مي‌كنم تمام داشته‌هاي زندگي‌ام را. همه‌شان برايم سر سوزني مي‌شوند و تمام نداشته‌هايم دنيايي.
کد مطلب: 5340